در آرزوی بهترین

پایین پیراهنش را بالا زد و پاهای زیبا و نورانیش را درآب نرم و خنک گذاشت. چند قدمی در عرض رودخانه جلو رفت.

باعجله به سمت خانه شان دوید و گفت: مادر شما هم این بوی خوش را احساس میکنید؟

هیچ یک از خواص سردی و یا لطافت آب را حس نکرد. پیراهنش را رها کرد، اما خیس نشد.

مادر جواب داد: نه عزیزم، برو به بازیت برس. حتما بوی گل های کنار رودخانه است.

هر روز، و در هر روز، هرگاه که می خواست، اجازه داشت به بهشت برود.

ـ پسرم گرسنه نیستی؟ بیا عزیزم، بیا و چیزی بخور.

دوست داشت امتیازی که دارد در ازای کاری باشد که انجام داده است.

ـ نه مادر. من هم می خواهم مثل شما و پدر تا غروب آفتاب صبر کنم. و دوباره به کنار رودخانه بازگشت.

برای اولین بار، عطری خوش تمام وجودش را فراگرفت. چیزی از این دنیا.  شاید هم بهترین چیز. عطر دل کودکی روزه دار. عطر خاک سرخ. خاک سرخی که حتی در کنار رودخانه و دور از انظار دیگران هم گََِل نشده بود. چشمان سیاهش خیس شدند. ای کاش او نیز می توانست برای راضی و شاد کردن خدایش روزه بگیرد. تا غروب نزد او ماند و بالهایش را برایش حايل خورشید کرد.

 

واقعنا!!!!!!!!!!

کلاس سوم دبستانه. همه سر امتحانن. اما اون بلد نیست. آخه امتحان تستیه و اون از بیخ و بن اصلا نمی دونه باید چه غلطی بکنه. معلم:«بچه ها، امتحان از طرف منطقه اس دقت داشته باشین که سطح مدارس ارزیابی می شه. لطفا جواب درست رو داخل پاسخ نامه کاملا پر کنید.» خوب. خوبه، حداقل فهمید که باید چی کار کنه. اما، جوابا رو نمی دونه. سر جغرافیه، یه سری مدار که جهات رو نشون می دن. اصلا سر در نمیاره. خوب چه اشکالی داره اگه روی برگه ی جلویی یه نیگا بندازه؟ کسی که همش از معلم سوالاتی رو می پرسه و انگار که خیلی هم حالیشه. آره. اما تا سرش رو بلند می کنه، معلم:« خودم؟ چیکار می کنی؟ سرت رو برگه ی خودت.» ای بابا تیرش به سنگ خورد. اما مهم نیست. شروع کرد. به نقاشی. طرحایی رو با پر کردن دایره های خالی درست کرد.1،2،3،4،3،2،1! و برگه رو تحویل داد.

یک هفته بعد سر صف مدیرصحبت می کنه. مثل همیشه سر به هواس. تو فکرای دیگه اس.ـ« خدا کنه مامان واسه ناهار قرمه سبزی درست کرده باشه.»

ـ«بله، « خودم؟»  عزیزم ؟ ممکنه بیای بالای سکو؟ ممنونم . باریکلا. آفرین.»  ـ«بله بچه ها خودم تو مدرسه در آزمون علمی اول شده.» و بعد سیل تشویق دوستان و حسرت شخص جلوییش.

فردای اون روز هم «خودم» و مامانش که اون روز واسش قرمه سبزی پخته بود، رفتن منطقه. و با عکس و تشویق یه جایزه ی دیگه و یه لوح تقدیر خوشگلتر ازاونی  که مدرسه داده بود رو گرفتن و برگشتن. و مامانش کلی بهش افتخارکرد و هر جا نشست ازش تعریف کرد.

پ.ن. الآن ۱۳ سال از این داستان می گذره  اما برای خودم هنوز به همان شیرینیه.