در آرزوی بهترین
باعجله به سمت خانه شان دوید و گفت: مادر شما هم این بوی خوش را احساس میکنید؟
هیچ یک از خواص سردی و یا لطافت آب را حس نکرد. پیراهنش را رها کرد، اما خیس نشد.
مادر جواب داد: نه عزیزم، برو به بازیت برس. حتما بوی گل های کنار رودخانه است.
هر روز، و در هر روز، هرگاه که می خواست، اجازه داشت به بهشت برود.
ـ پسرم گرسنه نیستی؟ بیا عزیزم، بیا و چیزی بخور.
دوست داشت امتیازی که دارد در ازای کاری باشد که انجام داده است.
ـ نه مادر. من هم می خواهم مثل شما و پدر تا غروب آفتاب صبر کنم. و دوباره به کنار رودخانه بازگشت.
برای اولین بار، عطری خوش تمام وجودش را فراگرفت. چیزی از این دنیا. شاید هم بهترین چیز. عطر دل کودکی روزه دار. عطر خاک سرخ. خاک سرخی که حتی در کنار رودخانه و دور از انظار دیگران هم گََِل نشده بود. چشمان سیاهش خیس شدند. ای کاش او نیز می توانست برای راضی و شاد کردن خدایش روزه بگیرد. تا غروب نزد او ماند و بالهایش را برایش حايل خورشید کرد.


بعضی ها آسمون و ریسمون رو به هم می بافن، شکافتنیه، اما من به هم می دوزمشون، اونم با یه نخ خارجی (اسم کشور رو نمی گم تبلیغ نشه) همین جا، در نخ سوزن