روزی، نسبت به او بی تفاوت بود. مثل علف هرزی که رویش پا می گذاشت.

فردا، از او بیزار بود. مثل خواب تلخی که نمی خواست هرگز تکرار شود.

بعد برایش نوشت:« پیش از تو، تنها، خیال آن دشتی را داشتم که از شقایق ها به رنگ خون شده است. و حالا تجسم آن را در آسمان لاجوردی چشمانت نظاره گرم.»

در ساعات بعدی، احساس انزجار را تجربه کرد. مثل دیدن کسی که کودکی را کتک می زند.

و حال نمی تواند بی تفاوت باشد. چراکه این بار تمام این ها را بدون اجازه ی دل تجربه کرد. با عقل ناقص. کالبد بی جان.

و توجه نکرد؛ هرچه خودم به او گفت:« به دلت گوش کن که هرگز اشتباه نمی کند.»