عاشق شدی نترس...

پسرک عاشق شده بود. بد جوریهم عاشق شده بود. هر بار دختره می رفت مسافرت آقا تشریف می بردند زیر سرم. وخیم ترین حالش مال زمانی بود که هر دوتاشون گلاب به روتون دعوت شده بودن به یه پارتی. یک هفته قبل از موعد و دو هفته بعد از قضیه پسره تب و لرز کرده بود و سر درد داشت. انقدر حالش بد بود که نتونست اونشب بره اونجا. آخه می دید که معشوقش با دکلته و دامن کوتاه داره تو جمع می رقصه (تصورات ذهن پسرک). خلاصه تب و لرزش هم خوب نمی شد تا وقتی که یه شب دختر رو تو خواب دید که داشت بهش لبخند می زد انگار آبی بود روی آتیش. بگذریم. من میگم اگر اون شب می رفت و نخ رو به دختره می داد خوب اونم یه فکری به حالش می کرد آخه دل اونم که از سنگ نبود. خلاصه عاشق راز دل را با همه گفت الا معشوق و هیچ کس هم براش قدمی بر نداشت. هر چی بهش گفتن: بابا واسه کسی بمیر که واست تب کنه تو کتش نمی رفت آخرش هم انقدر تب کرد و غش کرد و ضعف تا مرد. دختره هم تا آخر عمرش با هیچ کس ازدواج نکرد. آخه بی خود نیست که می گن:

اگر مجنون دل شوریده ای داشت                                                       دل لیلی از آن شوریده تر بی  

تازه اشم در اون شب پارتی فوق الذکر دختر به محض رویت نکردن پسر سریعآ چادرش را سر کردُ مکان را ترک و به سوی خانه شان شتافته بود.

الله

 

خدای خودم

پروردگارا دوستت دارم

به خاطر اینکه به این اسانی میتوانم بگویم دوستت دارم،دوستت دارم

به خاطر همه چیزهایی که به من دادی و ندادی ،دوستت دارم

به خاطر لحظاتی که به دعایم گوش میدهی،دوستت دارم

شب که خانواده ام را میبینم،دوستت دارم

وقتی در لحظات احتزار تنها تو را دارم دوست دارم بگویم،دوستت دارم

وقتی در عباداتم سستی میکنم و تو به روی خود نمیاوری چه بگویم جزاینکه،دوستت دارم

کاش کمی سختگیر بودی تا حداقل زورکی هم که شده مزه عبادتت رابیشتر میچشیدیم اما حالا که نیستی میخواهم بگویم،دوستت دارم

اینها که گفتم همه بهانه بود بگذار بگویم،خدا جانم دوستت دارم