هر چی هست از اونه.ممکنه ما دچار به نسیان باشیم اما این حقیقتو عوض نمی کنه.

یادمه از بچگی همیشه ی خدا سر به هوا بودم. انگار تو آسمونا دنبال چیزی می گشتم. اما حالا فهمیدم که بله انگار دنبال چیزی می گشتم. عشقم تو آسمونه. نه اصلا عشقم آسمونه. عاشقشم عاشق. بیشتر از همه ی زیبایی های طبیعت. توی جنگل باز هم چشمم به آسمونه. قشنگترینش بعد از بارونه، با اون ابرای سفید تپل مپلش؛ البته بعد از آسمون ارغوانی طلوع و یا شایدم آسمون شبای کویر.
خیلی سال پیش موقعی که هنوز نمی تونستم بیشتر چیزا رو درک کنم، یادمه یه جایی درباره رنگ دریا و آسمون شنیده بودم. اما نمی دونستم کدومشون به اون یکی رنگ داده. از برادرم سوال کردم، گفت:"معلومه دیگه ببین شیر آب رو که باز می کنی رنگ داره؟ نه. اما دریا چرا. پس رنگشو از آسمون گرفته. مثل آیینه. در ضمن آسمون همه جا هست و آبی. درسته؟"
یه جایی خوندم که یکی از نویسنده های بزرگ در سن کم، توی انشاش نوشته بوده:"برگای پاییزی انقدر زیبا هستند که من نمی دونم دوستانم چه طور روی اونا پا می گذارند." اما من می گم نگاه کردن به آسمون ارزششو داره که آدم روی یه سری قشنگیا پا بذاره، بدون توجه، شایدم اصلا یه برج از همه ی چیزایی که دوست داره بسازه تا به آسمون برسه وبزرگیشو لمس کنه.لطافتشو استشمام کنه از نزدیک نزدیک، وتمام آسمونو بریزه تو خودش،پر بشه از آسمون. از آبی. انقدر دل رو رقیق می کنه که ارزششو داره، بله با اطمینان تاکید می کنم که داره. مثل پا گذاشتن روی دل برای رسیدن به معشوق می مونه.
خوش به حال اونایی که مثل دریا دل بزرگ دارن، اما روش پا می ذارن، و مثل آیینه رنگ معشوق رو به خودشون می گیرن، طوری که اون کوچیک کوچیکا نتونن اونا رو از معشوقشون تشخیص بدن.


بعضی ها آسمون و ریسمون رو به هم می بافن، شکافتنیه، اما من به هم می دوزمشون، اونم با یه نخ خارجی (اسم کشور رو نمی گم تبلیغ نشه) همین جا، در نخ سوزن