فضولی موقوف...............لطفا

اولش اصلا نترسیدم اما کم کم که نزدیک کلاسشون شدم یه کم آره...

آخه قرار بود جای دوستم برم سر کلاسشون اونم چی واسه کل ترم حالا  فرض کن رشته اش حقوق سال آخر منم که قاق. رفتم نشستم. نگو کجاهم نشستم پیش یه دختر سه پیچ آمار زندگیمو در آورد دو دقیقه. البته منم آمار دوستمو می دادم. ازم پرسید نمی دونم چی چی رو همشو پاس کردی؟ منم زل زدم تو چشاش گفتم: ها؟ چی رو ؟ آهان نه. گفت هشتمیش مونده؟ گفتم آره آ ره. دمش گرم تو این یه مورد همکاری کرد.خلاصه اشک ما رو در آورد.آدرس خونمونم پرسید. فکرشو کن.

کردی؟  بابا دختره ی اخمخ بی شوهور  می بینی من در عذابم و جوابتو سر بالا می دم رهام کن به حال خویش. آخه نمی گی شاید یکی جای کس دیگه ای اومده و هیچی هم سر در نمیاره. نمی گی شاید خودش عذاب وجدان داره واسه اینکه خودشو جای کس دیگه ای جا زده تو هم مجبور به دروغ های بیشتریش می کنی؟

 

کی می گه ترک عادت موجب مرضه؟

ما یه استادی داشتیم یعنی هنوزم داریم اما یه کمی عوض شده .

ترم قبل از ما خواست تا درنظرمون رو در بارش بنویسیم منم نوشتم ((با عرض پوزش استاد لطفا این قدر نگین هیس هیس واستون حرف در می یارن))

آقا گذشت تا این ترم که شکر خدا من جلسه اول سر کلاس نبودم. به بچه ها گفته بوده ((واسم نوشته بودین که انقدر نگم هیس)) (طبق گفته رفقا ) مثل اینکه تنها من نبودم که اینو گفته بودم چون همه می زنن زیر خنده اما وقتی گفته ((حالا بگین ببینم چه حرفایی واسم در آوردین)) همه لال می شن جز دوستام که از قضیه خبر داشتن شانس آوردم نبودم وگرنه مطمئنم سوتی چیزی ول می کردم و خودمو لو می دادم.

به هر حال از اون به بعد به خاطر ترس از حرف مردم هم که شده دیگه هی نمی گه هیییییییییییییییییییییییییس اونم کی آقای هیس هیسو...

مطمئنم دیگه هیچکی واسش حرف در نمی یاره چون عادت گند و مسخره و مضحک و بی مزه و سردرد زاش رو ترک کرد.

 

آلزایمر

گاهی واست اتقاقایی می افته که انتظارشونو نداری.

 بگذریم  از اتفاقات بد که هیچ وقت فراموششون نمی کنیم و از یاد آوریشون لذت می بریم.

هیچ وقت یادمون نمی ره دسته کلنگی که از دست یه عمله ول شده و صاف خورده  وسط مغز نداشتمون.

و هیچ وقت هم یادمون نمی مونه اولین دونه برفی رو که خدا واسه شخص شخیصمون فرستاده اونم چی فقط واسه ما اولینش رو می گما اونی که می افته روی گونت روی مژت یا روی عینکت و خوشحالت می کنه اما واست زود گذره شاید اون قدر به خودمون مطمئن نیستیم که درک کنیم و بگیم بابا خدا اینو واسه من فرستاده واسه خود خودم.

در سایه سار نخل ولایت

پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم

که عمود بر زمین بایستد......

پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم 

که پای افزاری وصله دار به پا کند

و مشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد

آه ای خدای نیمه شب های کوفه های تنگ

ای روشنی خدا 

در شب پیوسته تاریخ

ای روح لیلت القدر

حتی اذا مطلع الفجر

 

چگونه شمشیری زهرآگین

پیشانی بلند تو ـ این کتاب خداوند را ـ از هم می گشاید

چگونه می توان به شمشیری، دریایی را شکافت

به پای تو می گریم

با اندوهی، والاتر از غم گزایی عشق

و دیرینگی غم

برای تو با چشم همه محرومان می گریم

با چشمانی یتیم ندیدنت

گریه ام شعر شبانه ی غم توست....... 

 

                                                              سید علی موسوی گرمارودی

    

زبان پارسی

بگو دیروز تلویزیون چی زیر نویس کرده بود؟ پیامک فلان برنامه .......... .

به محض دیدن این کلمه به یاد همه اون کلمات مسخره افتادم.از یارانه و چرخ بال بگیر تا من درش پیدا و اون ورش پیدا. پیامک؟؟؟!!! پیامک؟؟؟؟!!!!

حالا نفهمیدیم این (کاف) تصقیره یا تحبیب (ای نامه که می روی به سویش        از جانب من ببوس رویش)

باباراه اندازی کل سیستم sms و mms و e-mail و کار طرفه اینا مثل برره ای ها میان همه چیزو به نام خودشون می کنن. 

تمام این کلمات واسم ثقیل هستن نخ سوزن (مخصوصا) (آخه من زبونم می گیره نمی تونم بگم مخصوصا) این پیامک.

حالا خوبه این رایانه هه سالمه و به شبکه جهانی وصل می شه تا بی یام اینجا و درد دلمو بنویسم و سبک بشم. راستی چی پیش خودشون فکر می کنن که ما از کلماتشون استفاده می کنیم؟ عمرا

اوهنگ زرا

چند وقته یه سری سوال ذهنمو مشغول کرده. ببینم علی گرائیلی رو می شناسی؟ همون خواننده نسل جوان مازندران. نگرفتی؟ بابا همون که هم قد صمد و آیدینه. بابا کمر اسکارلتیه. ای بابا یه سبیل پت و پهن هم داره و همش دست راستش در حرکته. نچ، بابا چقدر تو خنگی. اصلا ولش کن. خوب می گفتم آره این بابا یه ترانه داره به اسم اوهنگ زرا (آهنگ زهرا)، توش می خونه

من زهرا رو دوست دارم (۲)              می خوام برم به سربازی                 زهرا رو به کی بسپارم؟    

واسم عجیبه. منظور از من کیست؟ اگه خودشه پس چرا می گذارن کلیپ بده بیرون و به جرم سرباز فراری نمی گیرنش؟ اگه خودش نیست چرا انقدر جوش می زنه و صد بار اینو تکرار می کنه؟ شاید برادر اون منه باشه. شاید هم برادر زهرا باشه و غیرتی شده و داره حرص کفلمه می کنه. البته شایدم خودش زهرا رو بخواد و به این امید می خونه که زهرا به اون سپرده بشه. نمی دونم والا. اما اینو می دونم که طرف هر کی هست معتقد به جمله ی دوست داشتن بر تر از عشق است. درسته زهرا رو دوست داره اما خوشبختی او برایش مهم تر است. انسان واقع بینی است و می خواهد زهرا را به شخص لایق تری بسپارد. البته شاید هم دنبال شخصی مونث است تا پس از سربازی بتواند زهرا را بستاند. یا شاید با زهرا هماهنگ کرده که اگر طرف مذکر بود، پس از بازگشت او را به قتل رسانده بگریزند. به هر حال دل نگرانی عاشق برای زهرا قابل ستایش است.    

اینم از زهرا که مثل من گیج و مبهوته

فلاکت

خدا نصیب گرگ بیابون نکنه

  1. اینکه ۱ عمر تو یه خانواده زندگی کنی و ندودی سر راهی هستی.
  2. اینکه بعد از ۲ هفته گریه واسه راضی کردن مادرت واسه خریدن یه عروسک بری ببینی طرف فروختتش.
  3. اینکه تو دیکته همه رو درست بنویسی الا اون۵ تا لغت آخر و بشی ۱۵.
  4. اینکه تو زنگ خالی مدرسه وقتی زدی زیر آواز دستای ناظم رو، رو شونت حس کنی.
  5. اینکه وقتی داری به استادت می خندی، اونم به تو بخنده.
  6. اینکه پاشنه کفشت تو خیابون بشکنه.
  7. اینکه وقتی می خوای بری عروسی صورتت جوش بزنه.
  8. اینکه بخوای سبیل بذاری و جلو دوستات روت نشه.
  9. اینکه تیم مورد علاقت فرت و فرت ببازه.
  10. اینکه همه بفهمن داری خالی می بندی.
  11. اینکه عاشق خواهر دوستت بشی.
  12. اینکه عکسا و فیلم عروسیت بسوزن.
  13. تازه بعد همه اینا بچت هم بزنه تو گوشت.

سه شنبه ای باز

صبح که از خواب بیدار شد اعصابش خورد بود، به محض بیرون رفتن از اتاق پاچه مادرش رو گرفت. دوباره چپید تو اتاق و در اولین فرصت گوشی رو برداشت و زنگ زد به دوست پسرش، آقا هر چی از دهنش در اومد گفت اونم جوابشو داد لال نبود که. (بدبخت پشت پا به بخت خودش زد طرف پسر خوبی بود، می خواست بیاد بگیرتش). با این کار حالش بدتر شد. پس باید سر کسی خالی میکرد. خلاصه تا شب به صد نفر پرید. دیگه رمقی براش نمونده بود. تازه این بین دوستش هم ازش خواست که زنگ بزنه به دوست پسر اون و بگه که نامزد کرده آخه خودش روش نمی شد. اینم از خدا خواسته پذیرفت. به محض برقراری تماس پسره شروع کرد به حرفای قشنگ زدن فکر می کرد دوستشه ،نه دوست دوستش(آخه صداشون واقعا شبیه بود، همه میگفتن). واسه اولین بار تو اون روز یه کم حالش بهتر شد. اما یادش اومد طرف با اون نیست و با دوستشه.می خواست باسر بره تو دیوار. (به شانس نداشتش فکر می کرد، به جنتلمن دوستش که واسه دلخوشی هم که شده گفته بود، عزیزم من واسه تو صبر می کنم تا قیامت. خلاصه آتیشی نبود که تا شب نسوزونده باشه. میدونی اون روز ۳شنبه بود. این رفتار کار هر هفتش بود. آخه از بچگی عاشق ۴شنبه سوری بود و چون اجازه شرکت در اون رو نداشت، واسش مثل عقده شده بود. از صبح۳شنبه آتیش می سوزوند تا شب ۴شنبه.

Fireplace fire!