آلزایمر
گاهی واست اتقاقایی می افته که انتظارشونو نداری.
بگذریم از اتفاقات بد که هیچ وقت فراموششون نمی کنیم و از یاد آوریشون لذت می بریم.
هیچ وقت یادمون نمی ره دسته کلنگی که از دست یه عمله ول شده و صاف خورده وسط مغز نداشتمون.
و هیچ وقت هم یادمون نمی مونه اولین دونه برفی رو که خدا واسه شخص شخیصمون فرستاده اونم چی فقط واسه ما اولینش رو می گما اونی که می افته روی گونت روی مژت یا روی عینکت و خوشحالت می کنه اما واست زود گذره شاید اون قدر به خودمون مطمئن نیستیم که درک کنیم و بگیم بابا خدا اینو واسه من فرستاده واسه خود خودم.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۶ ساعت 21:31 توسط خودم
|
بعضی ها آسمون و ریسمون رو به هم می بافن، شکافتنیه، اما من به هم می دوزمشون، اونم با یه نخ خارجی (اسم کشور رو نمی گم تبلیغ نشه) همین جا، در نخ سوزن