بازی با سرنوشت
همراه مادرش به میهمانی دعوت شده است. خدا به داد برسه.
وقتی رسیدند، قبل از اینکه بتونه مسیر دیوار پیدا کنه و بالا بره با کلی جیغ و داد و منع، روبرو می شه. و بالاخره کاغذ و قلمی به او می دهند تا شاید آرام بگیرد.
می خواهم یک خیارشور بکشم. قهقهه ی دختران دم بخت بالا می گیرد. آخر می دانید چون این بچه کمی البته کمی بیش فعال است ، خوب می دانید دیگربه تمام حرف هایش باید خندید. دختران به محض دیدن تصویر کشیده شده دیگر تقریبا روی زمین پهن شده اند. تصویر چیزی است شبیه یک دایره ی کج و معوج. پسر به سرعت اضافه می کند :"این یه خیار سور خرابه، پلاشیدس." دختران که اصلا این حرف را ناشی از ذهن خلاق کودک تصور نمی کنند آنقدر می خندند تا جان به جان آفرین تسلیم کنند.
سپس کودک چهار ساله را برای همیشه به حبس محکوم می کنند. چرا که دختران زیبا ودانا وخوش برخورد ومهربانی را کشته بود.
بعضی ها آسمون و ریسمون رو به هم می بافن، شکافتنیه، اما من به هم می دوزمشون، اونم با یه نخ خارجی (اسم کشور رو نمی گم تبلیغ نشه) همین جا، در نخ سوزن